X
تبلیغات
رایتل
شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1387

دلم برات تنگ شده!

 

عزیز دلم چقدر الان دوست دارم بیام بغلت کنم و بهت بگم که چه اندازه دلم برات تنگ شده با وجود اینکه روزها و ماهها و سالهاست که در کنار هم داریم زندگی می کنیم !

اما مدتیه که بین ما خیلی فاصله است. به اندازه ای که حس می کنم خیلی وقته ندیدمت. هر روز نگاهت می کنم، هر روز نگاهم می کنی اما مدتی است که همدیگر رو ندیدیم!

این روزها وقتی کسی،  از ما حال دیگری رو می پرسه سکوت می کنیم !جواب این سوال رو نمی دونیم و این برای ما یعنی فاجعه!

 

دلم می خواد مثل همیشه بیام پیشت از اتفاقهایی که در طول روز برام افتاده واست تعریف کنم ، از بچه های کلاس بگم و کلی با هم بخندیم، اما نمیشه!

دلم می خواد الان که حالت خوب نیست بیام و بهت بگم : تو استراحت کن . من کارها رو انجام میدم. و تو هم خوشحال بشی، اما نمیشه!

دلم می خواد مثل همیشه حرف دلم رو که مدت زیادی داره سنگینی می کنه بهت بگم .اونوقته که سبک میشم اونقدر سبک که می تونم پرواز کنم حتی اگه تو هیچی نگی و فقط به حرفهام گوش بدی، اما نمیشه!

 

نمیشه چون نمی تونم! نمی تونم با خودم کنار بیام!

 

وقتی احساسات من رو در نظر نمی گیری ،وقتی به این ناراحتی من بهایی نمیدی، وقتی حتی به نظر من فکر نمی کنی دیگه نمی تونم مثل همیشه به حکم بزرگیت ، به حکم احترام، به حکم علاقه و حتی به حکم قانع شدن ، حرف خودم رو کنار بذارم، احساسم رو کنار بذارم ، نظرم رو کنار بذارم و اوضاع رو طوری پیش ببرم که خوشایند تو باشه!

 

نمی تونم! نگو دچار غرور شدم، نه! نگو بویی از ازخود گذشتگی نبردم، نه! 

چسبوندن این تکه های شکسته ی دل زمان می بره!